ثبت نام کاربر     ورود به سایت
 نمایش مقاله  

مقالات | طبقه بندی موضوعی | جستجو | RSS

۱۳۸۵ هجدهم فروردين
من مي رنجم، تو مي رنجي، ما مي رنجيم
ارسال از حسام سیف       گروه: روان‌شناسي شخصيت
تعداد مشاهدات: 80          تعداد نظرات: 1       

نویسنده: لويس. بي. اسميدز    

مترجم:  پروين قائمي

تصوير

اگر به اندازه‎ي كافي عمر كرده باشيد، احتمالاً پيش آمده كسي كه روي او حساب مي‎كنيد و دلتان مي‎خواهد دوستتان باشد، شما را رنجانده باشد. اگر مانند من باشيد، مي‎گذاريد تا آن رنجش عفونت كند و بزرگ شود و همه‎ي شادماني شما را نيست و نابود كند. وقتي اين وضع پيش مي‎آيد، شما وارد اولين مرحله‎ي بخشش مي‎شويد.
من دارم درباره‎ي آن رنجش‎هايي حرف مي‎زنم كه جاي زخمشان تير مي‎كشد و مي‎سوزد، آن رنجش‎هايي كه نمي‎توانيم هضمشان كنيم، چون به قدري هضم آن‎ها دشوار است كه دستگاه گوارش‎مان به آن‎ها عادت ندارد. زخم‎هاي ما ممكن است از نظر ديگران سطحي و پيش پا افتاده باشند، ولي آن كسي كه اول و آخرش مي‎سوزد، شما هستيد.
دلم مي‎خواهد داستان كوچكي را درباره‎ي رنجشي كه يك بار خود من احساس كردم برايتان تعريف كنم تا دريابيد موضوعي كه از نظر ديگران كاملاً پيش پا افتاده و بي‎معني بود، چطور توانست مرا وارد مرحله‎ي بحراني بخشش كند.
براي شروع بهتر است بگويم كه من جزو آخرين افراد يك خانواده قديمي از آهنگرهاي دهاتي هستم. در واقع نام خانوادگي من، اسميدز، يك لغت قديمي آلماني براي اسميت (آهنگر) است. درست از روزي كه آدم‎ها براي اولين بار براي خود نام خانوادگي دست و پا كردند، همه‎ي بچه‎هاي نرينه‎ي خانواده‎ي ما فقط به اين منظور بزرگ مي‎شدند كه بتوانند معاش خود را از طريق كوبيدن پتك بر سندان تأمين كنند و اين، برايشان از افتخارات خانوادگي به شمار مي‎رفت كه لياقت دريافت لقب آهنگر را به دست آورند.
حالا به داستانمان باز مي‎گرديم. من در يك شب جمعه‎ي ماه ژوئن ـ و بدون هيچ حرفي براي آينده ـ از دبيرستان فارغ التحصيل شدم. صبح روز بعد، سوار يك اتوبوس عهد عتيق شده به ديترويت برگشتم تا در آهنگري اسميدز شروع به كار كنم. اين آهنگري را خانواده‎ي عمو كلاس از روز اولي كه به امريكا مهاجرت كردند، در حياط پشتي خانه‎شان راه انداخته بودند. چون نه پول داشتم و نه كسي وعده‎ي كمك به من داده بود تا به دانشگاه بروم،‌خيلي خوشحال شدم كه عمو كلاس به من پيشنهاد كار در كارگاه آهنگري‎اش را كرد.
مرا در حياط خلوت پشتي، مأمور غلتاندن و رديف كردن ميله‎هاي فولادي كردند. بايد با مشعل استيلن آن ميله‎ها را به اندازه‎هايي كه مقاطه‎كاران كارهاي ساختماني دستور مي‎دادند، مي‎بريدم و آن‎ها را با مخلوطي از بنزين و قير رنگ مي‎زدم تا زود نپوسند. هيچ وقت به من اين امكان داده نشد تا جلوي كوره‎ي آهنگري بايستم و مثل يك آهنگر درست و حسابي، ميله‎هاي سرخ شده را پيچ و تاب بدهم و شكل‎هاي تزييني از آن‎ها بسازم و به اين ترتيب تنها نابغه‎ي آهنگري كارگاه آهنگري اسميدز، آهنگر قابلي از كار درنيامد.
اسباب خجالت است، ولي راستش را بخواهيد از من نه آهنگر درمي‎آمد و نه كارگر كارگاه آهنگري. من براي چنين كاري كه زور زياد و استعداد كار كردن با آهن را لازم داشت، زيادي لاغر و بلند و خواب آلوده بودم. تا وقتي كه در كارگاه آهنگري بودم، هيچ زرق و برق و اعتباري به نام اسميدز اضافه نشد.
پسر عموي من، هنك با من به كلي فرق داشت و ناف او را با كوره‎ي آهنگري بريده بودند. مچ‎هاي او قوي و دست‎هايش مطيع مغزش بودند و مي‎توانست شكل هنري يك تكه آهن را، حتي قبل از اين كه آن را زير پتك بگيرد، در ذهنش ترسيم كند.
او گاهي اوقات مرا با خودش به ساختمان‎هايي كه ساخته‎هاي او را نصب مي‎كردند مي‎برد تا ببينم كه چطور مي‎شود يك دروازه يا نرده‎ي عالي ساخت. گاهي هم مرا لايق اعتماد خود مي‎دانست و اسرار جالب خانوادگي را درباره‎ي عمو كلاس و يا لطيفه‎هاي وقيحي را كه قبلاً هيچ وقت نشنيده بودم، برايم تعريف مي‎كرد.
كم كم “هنگ” كاري كرد كه من خود را دوست واقعي او دانستم، ولي ظاهراً‌ او شخصيتي دوگانه داشت. يك شخصيت او دوستانه و شاد رفتار مي‎كرد و شخصيت ديگر او ظالم و منحرف بود.

 

وقتي كه من و او با هم تنها بوديم، او شخصيت دوستانه‎ي خود را نشانم مي‎داد. من پذيرفته بودم كه اين بخشي از شخصيت اوست و مطمئن بودم تنها بخشي است كه به آن نياز دارم. ولي هنگامي كه كار مي‎كرديم و كس ديگري به طرف ما مي‎آمد (مثلاً بازرس ساختمان)، هنگ، شخصيت بدش را به من نشان مي‎داد. او رويش را به من مي‎كرد و غالباً طوري كه آن فرد سوم حرفش را بشنود مي‎گفت:
«هي! لو! تن لش‎ات را تكان بده و محض خنده هم كه شده اين كار را انجام بده. اين الاغ‎هايي كه براي كمك به من تحميل مي‎كنند، فرق چكش و آهن خم شده را هم نمي‎دانند، ولي برادرزاده‎ي رييس است و كاريش نمي‎شود كرد. مجبورم با اين وضع بسازم»
«لو! تو به درد هيچ كاري نمي‎خوري. خوب است اين را توي كله‎ي پوكت فرو كني.»
اين طرز حرف زدن هنك با من و درباره‎ي من جلوي روي آدم‎هايي بود كه هر دوي ما ـ به عنوان رقباي كاري ـ قصد داشتيم ‌روي آن‎ها تأثير مثبت بگذاريم. او ابتدا كاري مي‎كرد كه باور كنم دوست او هستم و سپس به من توهين مي‎كرد. من واقعاً گيج و كلافه بودم، چون در آن زمان به يك دوست بيشتر از هر چيز ديگري نياز داشتم، بنابراين هنگامي كه به خانه بازمي‎گشتيم و هنك شخصيت دوستانه‎ي خود را نشان مي‎داد (هر چند آن روز، بارها كاري كرده بود كه من احساس كنم يك احمق به تمام معني هستم) دلم براي او ضعف مي‎رفت. مي‎دانستم كه روز بعد باز هم بايد توهين‎هايش را تحمل كنم.
من واقعاً از هنك متنفر بودم و به گمانم اين احساس براي مدت زيادي در دل من وجود داشت. و چرا نبايد از او متنفر مي‎بودم؟ او واقعاً با اين رفتار دوگانه، كه گاهي دوستانه بود و گاهي مثل يك سگ آواره با من برخورد مي‎كرد، آزرده خاطرم كرده بود. من ته دلم مي‎دانستم كه هنك مرا طفل شيرخواري مي‎داند و براي همين هم آزارم مي‎دهد، اما نمي‎توانستم اين وضع را تغيير بدهم.

تصوير

اين رنجش، مرا به اولين مرحله‎ي بخشش يعني به مرحله‎ي حساسي رساند كه من در آن تصميم ساده‎اي گرفتم: آيا مي‎خواستم شفا پيدا كنم و يا قصد داشتم از آزار ظالمانه‎اي كه در خاطره‎ي من نقش بسته بود رنج ببرم؟
هنگامي كه احساس مي‎كنيم كسي عميقاً آزارمان داده است، همه‎ي ما به اين مرحله‎ي دشوار مي‎رسيم. آيا بايد بگذاريم كه اين رنج روي دل‎هاي ما سنگيني كند و همه‎ي شادماني ما را با خود ببرد؟ و يا بايد از معجزه‎ي بخشش براي درمان زخم‎هايي كه استحقاق آن‎ها را نداشته‎ايم استفاده كنيم؟
البته ما تا حد زيادي از رنجش‎هاي سطحي و پيش پا افتاده‎اي كه واقعاً نيازي نيست به خاطرشان كسي را ببخشيم، آزار مي‎بينيم، از جمله هتك حرمت‎هايي كه ناچاريم به خاطر محروميت از زيبايي يا ظرافت تحمل كنيم.
ما ناچاريم رنجش‎ها را دسته‎بندي كنيم و تفاوت بين آن‎هايي را كه به معجزه‎ي بخشش نياز دارند و آن‎هايي را كه مي‎شود با كمي خوش اخلاقي تحمل كرد، بشناسيم. اگر قرار باشد همه‎ي رنجش‎هايمان را در يك سطح قرار دهيم براي همه‎ي‎ آن‎ها بخشش را توصيه كنيم، عمل بخشش را به كاري پيش پا افتاده و بي ارزش تبديل كرده‎ايم.
رنجشي كه بحران بخشش را مي‎آفريند، سه بعد اساسي دارد، يعني هميشه، شخصي، ظالمانه و عميق است. هنگامي كه انسان اين رنج سه بعدي را احساس مي‎كند، زخمي در دلش ايجاد مي‎شود كه فقط با بخشيدن كسي كه انسان را زخمي كرده است، درمان مي‎يابد.

رنج شخصي
ما فقط مي‎توانيم “آدم‎ها” را ببخشيم و با آن كه “طبيعت” غالباً به ما لطمه مي‎زند، قادر به بخشيدن آن نيستيم. گاهي اوقات اين رنج از آن جا سرچشمه مي‎گيرد كه طبيعت به بعضي از افراد، بدون آن كه تقصيري داشته باشند، از لحظه‎ي تولد،‌ سلامتي، زيبايي و هوشي كم‎تر از آن چه كه به آن نياز دارند، مي‎دهد. گاهي اوقات انسان از يورش خشم طبيعت به خود گيج مي‎شود. يادم نمي‎رود كه يكي از دوستان نزديك من وقتي نوزادش را كه قرباني مرگ اسرارآميزي به نام مرگ رختخواب شد دفن مي‎كرد، چه حالي داشت. هر يك از ما ممكن است قرباني تصادفي نيروهاي طبيعي‎اي باشيم كه وقار ما را درهم مي‎ريزند و بدون احترام به لياقت يا نيازمان، همه چيز را درهم مي‎شكنند. ولي ما نمي‎توانيم طبيعت را ببخشيم. ما فقط مي‎توانيم به آن دشنام بدهيم، از دستش عصباني بشويم و به خاطر بلاهايي كه بر سرمان مي‎آورد، آن را سرزنش كنيم، ولي سرانجام به قدرت وحشيانه‎ي او تسليم مي‎شويم. ما مي‎توانيم از علم براي دفاع موقتي خود در مقابل وحشي‎گري هوس بازانه‎ي طبيعت استفاده كنيم و يا با ايمان به خدا، مي‎توانيم به آن سوي طبيعت نگاهي بيندازيم و با توجه به هدف اسرارآميزي كه خداوند در پس اين روش‎هاي عجيب و غريب و دايمي طبيعت قرار داده است، خود را آرام كنيم، ولي نمي‎توانيم طبيعت را ببخشيم. بخشش فقط در مورد انسان‎ها قابل اجراست.
ما حتي نظام‎هاي مختلف دنيا را هم نمي‎توانيم ببخشيم. خدا مي‎داند كه اين نظا‎م‎ها چقدر مردم را آزار مي‎دهند. نظام‎هاي اقتصادي مي‎توانند آدم‎هاي تهي ‎دست را در محله‎هاي اقليت‎نشين، در فقري وحشيانه محصور نگه‎ دارند. نظام‎هاي سياسي مي‎توانند انسان‎هاي آزاد را به بردگان تبديل سازند. نظام‎هاي اشتراكي مي‎توانند انسان‎ها را مثل عروسك‎هاي خيمه شب بازي اين سو و آن سو بكشانند و بعد هم مثل آشغال دور بريزند، ولي ما نظام‎ها را نمي‎بخشيم، بلكه فقط انسان‎ها را مي‎بخشيم.
انسان‎ها تنها موجوداتي هستند كه مي‎شود از آن‎ها به خاطر كارهايي كه انجام مي‎دهند حساب پس كشيد. انسان‎ها تنها كساني هستند كه بخشش را مي‎پذيرند و تصميم مي‎گيرند به سوي ما بازگردند.
انسان نياز ندارد كسي را كه آزارش نداده است، ببخشد. در واقع هر انساني حق بخشيدن ندارد، بلكه فقط اين قربانيان هستند كه چنين حقي دارند. انسان ممكن است از اعمالي كه افرادي نسبت به ديگران مرتكب مي‎شوند عصباني شود، درباره‎ي آن‎ها قضاوت كند، آن‎ها را سرزنش كند و دلش بخواهد سر از بدنشان جدا سازد. مثلاً ممكن است من از دست جوزف استالين به خاطر كشتارهاي جمعي مرم روسيه تا سر حد جنون عصباني شوم، ولي اگر او صدمه‎اي به شخص من نزده باشد، بديهي است كه نبايد او را ببخشم و اين نه به خاطر آن است كه او آدم شيطان صفتي بوده است، بلكه فقط كساني مي‎توانند از صميم دل او را ببخشند كه او آزارشان داده است. اگر من ادعا كنم آزاردهندگان بزرگي را كه مرا آزار نداده‎اند، بخشيده‎ام، فقط ارزش معجزه‎ي بخشش را كم كرده‎ام.
منظور من اين نيست كه شما بايد دست‎هاي مجرم را مستقيماً روي گلوي خودتان احساس كنيد. ما غالباً از آزار ديدن كساني كه عاشقشان هستيم، بيشتر درد مي‎كشيم. خود من موقعي كه فرزندانم آزار مي‎بينند، واقعاً آزرده و عصبي مي‎شوم. اگر كسي بچه‎هاي مرا آزار بدهد، واقعاً‌ بدتر از موقعي است كه مستقيماً به من توهين مي‎كند. در هر حال ما بايد به شكلي خودمان اين آزار را احساس كنيم و گرنه نيازي به شفاي حاصل از بخشش، كه بخشيدن به خاطر آن اختراع شده است، نيست.
اگر بخشش، دردي را كه ما احساس مي‎كنيم درمان مي‎كند، دليل خوبي داريم تا با رنجش‎هاي خود تماس نزديك داشته باشيم.
بعضي از ما عادت داريم دردي را كه واقعاً احساس مي‎كنيم انكار كنيم. اين درد به قدري آزار دهنده است كه اصلاً نمي‎خواهيم آن را بشناسيم. گاهي اوقات اين درد، ما را مي‎ترساند. كساني كه پدر و مادرهايشان آن‎ها را آزار داده و با آن‎ها با وحشي‎گري رفتار كرده‎اند، غالباً مي‎ترسند اين نكته را بپذيرند كه آن‎ها از كساني كه بايد عاشقانه‎تر از هر كس ديگري دوستشان داشته باشند، متنفر هستند، بنابراين از هزاران وسيله استفاده مي‎كنند تا درد خود را انكار كنند.
من گاهي اوقات رنج خود را نه به خاطر ترس، كه فقط از سر غرور انكار مي‎كنم و دندان‎هايم را با حالت يك قهرمان كه مي‎خواهد ضعف خود را انكار كند به هم مي‎سايم تا زير بار نروم كه بعضي از افراد به آن اندازه قوي هستند كه بتوانند مرا آزار دهند. همين كار را هم همسري كه به او توهين شده است مي‎كند و مي‎گويد، «مي‎دانم كه شوهرم با آن جادوگر بد ذاتي كه اسمش را منشي گذاشته است سروسري دارد، ولي اصلاً نمي‎خواهم بگذارم با ديدن رنج بردن من خوشحال شود.» و به اين ترتيب درد خود را به بخش تاريك روحش، يعني به آن جا كه احساسات حق ورود ندارند، پرتاب مي‎كند. شايد هم كاري كند كه منشي اخراج شود، ولي تا زماني كه نپذيرد دردش بسيار عميق است، هرگز شوهرش را نخواهد بخشيد.
البته من دارم اين سناريو را زيادي ساده مي‎كنم، قصه، هميشه هم درباره‎ي يك بره‎ي معصوم و يك گرگ بد نيست. اغلب ما در عين حال كه بايد ببخشيم، لازم است كه ديگران هم ما را ببخشند. آن كه عفو مي‎كند و آن كه مورد عفو قرار مي‎گيرد، گاهي چنان درهم آميخته‎اند كه ما مشكل مي‎توانيم تفاوت بين آن‎ها را درك كنيم.
ولي در اصل، معجزه‎ي شفا موقعي اتفاق مي‎افتد كه شخصي كه احساس درد مي‎كند، شخصي كه زخم را باز كرده است، مي‎بخشد.


 

كد مقاله: 004-026

   منبع :  مجله روان‌شناسي و جامعه
نظرات کاربران
Seyed Ebrahim Mousavi Eshkiki      ۱۳۸۵ بيست و هشتم فروردين    
بسیار جالب بود. ترجمه روان و زیبایی هم داشت.

برای ارسال نظر، اینجا را کلیک نمایید


 

تمام حقوق مادی و معنوی برای مؤسسه آلاچیق روان محفوظ می باشد       سیاست گذاری سایت   روش استفاده از سایت