نویسنده: لويس. بي. اسميدز
مترجم: پروين قائمي

اگر به اندازهي كافي عمر كرده باشيد، احتمالاً پيش آمده كسي كه روي او حساب ميكنيد و دلتان ميخواهد دوستتان باشد، شما را رنجانده باشد. اگر مانند من باشيد، ميگذاريد تا آن رنجش عفونت كند و بزرگ شود و همهي شادماني شما را نيست و نابود كند. وقتي اين وضع پيش ميآيد، شما وارد اولين مرحلهي بخشش ميشويد. من دارم دربارهي آن رنجشهايي حرف ميزنم كه جاي زخمشان تير ميكشد و ميسوزد، آن رنجشهايي كه نميتوانيم هضمشان كنيم، چون به قدري هضم آنها دشوار است كه دستگاه گوارشمان به آنها عادت ندارد. زخمهاي ما ممكن است از نظر ديگران سطحي و پيش پا افتاده باشند، ولي آن كسي كه اول و آخرش ميسوزد، شما هستيد. دلم ميخواهد داستان كوچكي را دربارهي رنجشي كه يك بار خود من احساس كردم برايتان تعريف كنم تا دريابيد موضوعي كه از نظر ديگران كاملاً پيش پا افتاده و بيمعني بود، چطور توانست مرا وارد مرحلهي بحراني بخشش كند. براي شروع بهتر است بگويم كه من جزو آخرين افراد يك خانواده قديمي از آهنگرهاي دهاتي هستم. در واقع نام خانوادگي من، اسميدز، يك لغت قديمي آلماني براي اسميت (آهنگر) است. درست از روزي كه آدمها براي اولين بار براي خود نام خانوادگي دست و پا كردند، همهي بچههاي نرينهي خانوادهي ما فقط به اين منظور بزرگ ميشدند كه بتوانند معاش خود را از طريق كوبيدن پتك بر سندان تأمين كنند و اين، برايشان از افتخارات خانوادگي به شمار ميرفت كه لياقت دريافت لقب آهنگر را به دست آورند. حالا به داستانمان باز ميگرديم. من در يك شب جمعهي ماه ژوئن ـ و بدون هيچ حرفي براي آينده ـ از دبيرستان فارغ التحصيل شدم. صبح روز بعد، سوار يك اتوبوس عهد عتيق شده به ديترويت برگشتم تا در آهنگري اسميدز شروع به كار كنم. اين آهنگري را خانوادهي عمو كلاس از روز اولي كه به امريكا مهاجرت كردند، در حياط پشتي خانهشان راه انداخته بودند. چون نه پول داشتم و نه كسي وعدهي كمك به من داده بود تا به دانشگاه بروم،خيلي خوشحال شدم كه عمو كلاس به من پيشنهاد كار در كارگاه آهنگرياش را كرد. مرا در حياط خلوت پشتي، مأمور غلتاندن و رديف كردن ميلههاي فولادي كردند. بايد با مشعل استيلن آن ميلهها را به اندازههايي كه مقاطهكاران كارهاي ساختماني دستور ميدادند، ميبريدم و آنها را با مخلوطي از بنزين و قير رنگ ميزدم تا زود نپوسند. هيچ وقت به من اين امكان داده نشد تا جلوي كورهي آهنگري بايستم و مثل يك آهنگر درست و حسابي، ميلههاي سرخ شده را پيچ و تاب بدهم و شكلهاي تزييني از آنها بسازم و به اين ترتيب تنها نابغهي آهنگري كارگاه آهنگري اسميدز، آهنگر قابلي از كار درنيامد. اسباب خجالت است، ولي راستش را بخواهيد از من نه آهنگر درميآمد و نه كارگر كارگاه آهنگري. من براي چنين كاري كه زور زياد و استعداد كار كردن با آهن را لازم داشت، زيادي لاغر و بلند و خواب آلوده بودم. تا وقتي كه در كارگاه آهنگري بودم، هيچ زرق و برق و اعتباري به نام اسميدز اضافه نشد. پسر عموي من، هنك با من به كلي فرق داشت و ناف او را با كورهي آهنگري بريده بودند. مچهاي او قوي و دستهايش مطيع مغزش بودند و ميتوانست شكل هنري يك تكه آهن را، حتي قبل از اين كه آن را زير پتك بگيرد، در ذهنش ترسيم كند. او گاهي اوقات مرا با خودش به ساختمانهايي كه ساختههاي او را نصب ميكردند ميبرد تا ببينم كه چطور ميشود يك دروازه يا نردهي عالي ساخت. گاهي هم مرا لايق اعتماد خود ميدانست و اسرار جالب خانوادگي را دربارهي عمو كلاس و يا لطيفههاي وقيحي را كه قبلاً هيچ وقت نشنيده بودم، برايم تعريف ميكرد. كم كم “هنگ” كاري كرد كه من خود را دوست واقعي او دانستم، ولي ظاهراً او شخصيتي دوگانه داشت. يك شخصيت او دوستانه و شاد رفتار ميكرد و شخصيت ديگر او ظالم و منحرف بود.
وقتي كه من و او با هم تنها بوديم، او شخصيت دوستانهي خود را نشانم ميداد. من پذيرفته بودم كه اين بخشي از شخصيت اوست و مطمئن بودم تنها بخشي است كه به آن نياز دارم. ولي هنگامي كه كار ميكرديم و كس ديگري به طرف ما ميآمد (مثلاً بازرس ساختمان)، هنگ، شخصيت بدش را به من نشان ميداد. او رويش را به من ميكرد و غالباً طوري كه آن فرد سوم حرفش را بشنود ميگفت: «هي! لو! تن لشات را تكان بده و محض خنده هم كه شده اين كار را انجام بده. اين الاغهايي كه براي كمك به من تحميل ميكنند، فرق چكش و آهن خم شده را هم نميدانند، ولي برادرزادهي رييس است و كاريش نميشود كرد. مجبورم با اين وضع بسازم» «لو! تو به درد هيچ كاري نميخوري. خوب است اين را توي كلهي پوكت فرو كني.» اين طرز حرف زدن هنك با من و دربارهي من جلوي روي آدمهايي بود كه هر دوي ما ـ به عنوان رقباي كاري ـ قصد داشتيم روي آنها تأثير مثبت بگذاريم. او ابتدا كاري ميكرد كه باور كنم دوست او هستم و سپس به من توهين ميكرد. من واقعاً گيج و كلافه بودم، چون در آن زمان به يك دوست بيشتر از هر چيز ديگري نياز داشتم، بنابراين هنگامي كه به خانه بازميگشتيم و هنك شخصيت دوستانهي خود را نشان ميداد (هر چند آن روز، بارها كاري كرده بود كه من احساس كنم يك احمق به تمام معني هستم) دلم براي او ضعف ميرفت. ميدانستم كه روز بعد باز هم بايد توهينهايش را تحمل كنم. من واقعاً از هنك متنفر بودم و به گمانم اين احساس براي مدت زيادي در دل من وجود داشت. و چرا نبايد از او متنفر ميبودم؟ او واقعاً با اين رفتار دوگانه، كه گاهي دوستانه بود و گاهي مثل يك سگ آواره با من برخورد ميكرد، آزرده خاطرم كرده بود. من ته دلم ميدانستم كه هنك مرا طفل شيرخواري ميداند و براي همين هم آزارم ميدهد، اما نميتوانستم اين وضع را تغيير بدهم.

اين رنجش، مرا به اولين مرحلهي بخشش يعني به مرحلهي حساسي رساند كه من در آن تصميم سادهاي گرفتم: آيا ميخواستم شفا پيدا كنم و يا قصد داشتم از آزار ظالمانهاي كه در خاطرهي من نقش بسته بود رنج ببرم؟ هنگامي كه احساس ميكنيم كسي عميقاً آزارمان داده است، همهي ما به اين مرحلهي دشوار ميرسيم. آيا بايد بگذاريم كه اين رنج روي دلهاي ما سنگيني كند و همهي شادماني ما را با خود ببرد؟ و يا بايد از معجزهي بخشش براي درمان زخمهايي كه استحقاق آنها را نداشتهايم استفاده كنيم؟ البته ما تا حد زيادي از رنجشهاي سطحي و پيش پا افتادهاي كه واقعاً نيازي نيست به خاطرشان كسي را ببخشيم، آزار ميبينيم، از جمله هتك حرمتهايي كه ناچاريم به خاطر محروميت از زيبايي يا ظرافت تحمل كنيم. ما ناچاريم رنجشها را دستهبندي كنيم و تفاوت بين آنهايي را كه به معجزهي بخشش نياز دارند و آنهايي را كه ميشود با كمي خوش اخلاقي تحمل كرد، بشناسيم. اگر قرار باشد همهي رنجشهايمان را در يك سطح قرار دهيم براي همهي آنها بخشش را توصيه كنيم، عمل بخشش را به كاري پيش پا افتاده و بي ارزش تبديل كردهايم. رنجشي كه بحران بخشش را ميآفريند، سه بعد اساسي دارد، يعني هميشه، شخصي، ظالمانه و عميق است. هنگامي كه انسان اين رنج سه بعدي را احساس ميكند، زخمي در دلش ايجاد ميشود كه فقط با بخشيدن كسي كه انسان را زخمي كرده است، درمان مييابد.
رنج شخصي ما فقط ميتوانيم “آدمها” را ببخشيم و با آن كه “طبيعت” غالباً به ما لطمه ميزند، قادر به بخشيدن آن نيستيم. گاهي اوقات اين رنج از آن جا سرچشمه ميگيرد كه طبيعت به بعضي از افراد، بدون آن كه تقصيري داشته باشند، از لحظهي تولد، سلامتي، زيبايي و هوشي كمتر از آن چه كه به آن نياز دارند، ميدهد. گاهي اوقات انسان از يورش خشم طبيعت به خود گيج ميشود. يادم نميرود كه يكي از دوستان نزديك من وقتي نوزادش را كه قرباني مرگ اسرارآميزي به نام مرگ رختخواب شد دفن ميكرد، چه حالي داشت. هر يك از ما ممكن است قرباني تصادفي نيروهاي طبيعياي باشيم كه وقار ما را درهم ميريزند و بدون احترام به لياقت يا نيازمان، همه چيز را درهم ميشكنند. ولي ما نميتوانيم طبيعت را ببخشيم. ما فقط ميتوانيم به آن دشنام بدهيم، از دستش عصباني بشويم و به خاطر بلاهايي كه بر سرمان ميآورد، آن را سرزنش كنيم، ولي سرانجام به قدرت وحشيانهي او تسليم ميشويم. ما ميتوانيم از علم براي دفاع موقتي خود در مقابل وحشيگري هوس بازانهي طبيعت استفاده كنيم و يا با ايمان به خدا، ميتوانيم به آن سوي طبيعت نگاهي بيندازيم و با توجه به هدف اسرارآميزي كه خداوند در پس اين روشهاي عجيب و غريب و دايمي طبيعت قرار داده است، خود را آرام كنيم، ولي نميتوانيم طبيعت را ببخشيم. بخشش فقط در مورد انسانها قابل اجراست. ما حتي نظامهاي مختلف دنيا را هم نميتوانيم ببخشيم. خدا ميداند كه اين نظامها چقدر مردم را آزار ميدهند. نظامهاي اقتصادي ميتوانند آدمهاي تهي دست را در محلههاي اقليتنشين، در فقري وحشيانه محصور نگه دارند. نظامهاي سياسي ميتوانند انسانهاي آزاد را به بردگان تبديل سازند. نظامهاي اشتراكي ميتوانند انسانها را مثل عروسكهاي خيمه شب بازي اين سو و آن سو بكشانند و بعد هم مثل آشغال دور بريزند، ولي ما نظامها را نميبخشيم، بلكه فقط انسانها را ميبخشيم. انسانها تنها موجوداتي هستند كه ميشود از آنها به خاطر كارهايي كه انجام ميدهند حساب پس كشيد. انسانها تنها كساني هستند كه بخشش را ميپذيرند و تصميم ميگيرند به سوي ما بازگردند. انسان نياز ندارد كسي را كه آزارش نداده است، ببخشد. در واقع هر انساني حق بخشيدن ندارد، بلكه فقط اين قربانيان هستند كه چنين حقي دارند. انسان ممكن است از اعمالي كه افرادي نسبت به ديگران مرتكب ميشوند عصباني شود، دربارهي آنها قضاوت كند، آنها را سرزنش كند و دلش بخواهد سر از بدنشان جدا سازد. مثلاً ممكن است من از دست جوزف استالين به خاطر كشتارهاي جمعي مرم روسيه تا سر حد جنون عصباني شوم، ولي اگر او صدمهاي به شخص من نزده باشد، بديهي است كه نبايد او را ببخشم و اين نه به خاطر آن است كه او آدم شيطان صفتي بوده است، بلكه فقط كساني ميتوانند از صميم دل او را ببخشند كه او آزارشان داده است. اگر من ادعا كنم آزاردهندگان بزرگي را كه مرا آزار ندادهاند، بخشيدهام، فقط ارزش معجزهي بخشش را كم كردهام. منظور من اين نيست كه شما بايد دستهاي مجرم را مستقيماً روي گلوي خودتان احساس كنيد. ما غالباً از آزار ديدن كساني كه عاشقشان هستيم، بيشتر درد ميكشيم. خود من موقعي كه فرزندانم آزار ميبينند، واقعاً آزرده و عصبي ميشوم. اگر كسي بچههاي مرا آزار بدهد، واقعاً بدتر از موقعي است كه مستقيماً به من توهين ميكند. در هر حال ما بايد به شكلي خودمان اين آزار را احساس كنيم و گرنه نيازي به شفاي حاصل از بخشش، كه بخشيدن به خاطر آن اختراع شده است، نيست. اگر بخشش، دردي را كه ما احساس ميكنيم درمان ميكند، دليل خوبي داريم تا با رنجشهاي خود تماس نزديك داشته باشيم. بعضي از ما عادت داريم دردي را كه واقعاً احساس ميكنيم انكار كنيم. اين درد به قدري آزار دهنده است كه اصلاً نميخواهيم آن را بشناسيم. گاهي اوقات اين درد، ما را ميترساند. كساني كه پدر و مادرهايشان آنها را آزار داده و با آنها با وحشيگري رفتار كردهاند، غالباً ميترسند اين نكته را بپذيرند كه آنها از كساني كه بايد عاشقانهتر از هر كس ديگري دوستشان داشته باشند، متنفر هستند، بنابراين از هزاران وسيله استفاده ميكنند تا درد خود را انكار كنند. من گاهي اوقات رنج خود را نه به خاطر ترس، كه فقط از سر غرور انكار ميكنم و دندانهايم را با حالت يك قهرمان كه ميخواهد ضعف خود را انكار كند به هم ميسايم تا زير بار نروم كه بعضي از افراد به آن اندازه قوي هستند كه بتوانند مرا آزار دهند. همين كار را هم همسري كه به او توهين شده است ميكند و ميگويد، «ميدانم كه شوهرم با آن جادوگر بد ذاتي كه اسمش را منشي گذاشته است سروسري دارد، ولي اصلاً نميخواهم بگذارم با ديدن رنج بردن من خوشحال شود.» و به اين ترتيب درد خود را به بخش تاريك روحش، يعني به آن جا كه احساسات حق ورود ندارند، پرتاب ميكند. شايد هم كاري كند كه منشي اخراج شود، ولي تا زماني كه نپذيرد دردش بسيار عميق است، هرگز شوهرش را نخواهد بخشيد. البته من دارم اين سناريو را زيادي ساده ميكنم، قصه، هميشه هم دربارهي يك برهي معصوم و يك گرگ بد نيست. اغلب ما در عين حال كه بايد ببخشيم، لازم است كه ديگران هم ما را ببخشند. آن كه عفو ميكند و آن كه مورد عفو قرار ميگيرد، گاهي چنان درهم آميختهاند كه ما مشكل ميتوانيم تفاوت بين آنها را درك كنيم. ولي در اصل، معجزهي شفا موقعي اتفاق ميافتد كه شخصي كه احساس درد ميكند، شخصي كه زخم را باز كرده است، ميبخشد.
كد مقاله: 004-026
منبع : مجله روانشناسي و جامعه |