نویسنده : -
مترجم: مهشيد فردي منفرد
نظريه وابستگي در عشق هم رشدي است هم تكامل تدريجي . تعلقات احساسي بين مادر و نوزاد هم در انسانها مشهود است هم درپريچات ها وقتي نوزادي نيازمند مادرش است و او در دسترس نيست مثلا هنگاميكه او جدا زندگي مي كند ، نوزاد بي قرار مي شود ، پريشان شده و پرخاش مي كند و درگير جستجوي فعالانه براي بازيافتن حضور مادر است . اگر اين تقلا ناكام بماند ، كودك افسرده يا غمگين شده و نهايتا حالتي را بخود مي گيرد كه بي اعتنايي تدافعي را در صورت بازگشت مادر به بار مي آورد .
وابستگي ، توسط Bowlby بعنوان يك نظام رفتاري معرفي شد . بر طبق آن يك مجموعه از رفتارها ( گريه - خنده - حركت كردن - نگاه كردن و ... ) كه عملكردي همسو دارند براي رسيدن به نزديكي با مراقب اول است . هدف زيستي چنين نظام رفتار فطري اين است كه نوزاد را نزديك مادر نگاه دارد چرا كه وي در سالهاي نخستين و آسيب پذيري ، مصون بماند .
درك تعلق نوزاد با مادر يا مراقب اول چنان بنيادين است كه كودك " الگوهاي فرضي دروني " مي سازد . ( نمايه هاي ذهني از خود" و نحوة ارتباط سايرين با اين ، خود " ) كه انتظارات فرد و رفتارهاي او را در طي زندگي اجتماعي تعيين مي كند . تحت تأثير Bowlby ، پژوهشگران شروع به كنكاش درباره تفاوتهاي فردي درنحوة تعلق و وابستگي كردند . Anisworth و همكاران او در پژوهشنامه اي با همين عنوان سه الگوي وابستگي اصلي را بر اساس رفتار كودك در پيوستن به مادرپس از مدتي از جدايي تشخيص دادند :
كودكان ايمن " در حضور مادر " به نحوي فعالانه مشغول جستجو وكنكاش مي شود و مادر را بعنوان" پايگاه ايمني " در ماجراجويي هايش مي شناسد . آنها درهنگام دوري از مادرآشفته بوده و آرامش و تماس جسمي اش را مي جويند . كودكان پرخاشجو / سردرگم " هنگام بازگشت مادر براي در آغوش كشيدن او اشتياق نشان مي دهند . اينان هيجانات پرخاشجويانه - عجزازثبات و آرامش را در وضعيتهاي معمول بروز مي دهند . كودكان منزوي " نسبت به هر نوع كنش با مادر ، از راه سرگرم شدن با ساير كارها مثلا بازي با اسباب بازيها اجتناب مي ورزند . Anisworth و همكارانش دريافته اند كه مجموعه الگوهاي رفتاري با سبك تعلق و وابستگي كودك مطابقت دارد .
مادران ايمن " حساس و مسؤليت پذيرند ... مادران پرخاشجو " ، ناسازگارغير قابل پيش بيني و مداخله گرند .
" مادران منزوي " حالات منفعلانه و تدافعي دارند .
عشق آرمانگرايانه بزرگسالي مي تواند بعنوان ادامه سير تعلق و وابستگي مد نظر قرار گيرد . بر طبق نظريه " شيور و همكاران " ، آنها نظام سه طبقه آنيس ورث و همكاران را براي مطالعه عشق رمانتيك بزرگسالي از راه ترجمان آن به تعلق آرمانگرايانة بزرگسالي بكار بستند .
نتايج مطالعات و بررسيهاي تجربي آنها عموما اين عقيده را تحكيم مي كند كه ماهيت روابط والدين فرزندي بعنوان اسباب و عوامل تمايز زا در شيوه وابستگي كودكان و نيز عوامل تعيين كننده وابستگي عاطفي بزرگسالي تشخيص داده شده اند . پيش از همه از طريق پرسشنامه وابستگي عاطفي ، تناسب سه گونه آن در طفوليت و بزرگسالي معين شد ( مثلا 55% ايمن ، 23% منزوي ، 20% پرخاشجو ، سردرگم ) . همچنين تفاوتهاي سبك وابستگي بزرگسالي ريشه در اين تمايزات دارد :
1 ) تمايز در مهمترين تجارب عشقي
2 ) تمايز در الگوهاي ذهني از خود ( self ) و روابط
3 ) پيشينه وابستگي ( خاطرات روابط كودكي با والدين )
4 ) آسيب پذيري نسبت به تنهايي
5 ) احساسات مربوط به كار ، همچون احساس فرد نسبت به روابط با همكاران و مشغول شدن با كار براي اجتناب ازروابط اجتماعي .
يافته هاي اخير Bowlby و انديشه Anisworth ارتباط بين " نظام وابستگي و تعلق " و " نظام رفتار كاوشي " را تبيين مي كند .
" شيور و همكاران " عشق را بعنوان سه نظام رفتاري بنيادين زيستي كه با هم تلفيق شده اند مي داند :
وابستگي / مراقبت / انگيزان جنسي ؛ كه هريك داراي يك گروه غرايز رفتاري و عملكردي است . هر يك از اين سه نظام مي توانند بوسيله ، تجارب ناخوشبينانه يادگيري اجتماعي كه ممكن است در موقعيتهاي گوناگون حادث شوند تغيير داده شوند ، و بر طبق پژوهشها ريشه تفاوتهاي فرعي عشق از نظر ساختي در مراحل رشدي باشند .
مثلا در كتاب " عشق مرافق " شامل وابستگي ومراقبت است نه لزوما اميال جنسي ، در حاليكه عشق آتشين تنها بر جاذبه جنسي تأكيد مي ورزد .
درسالهاي اخير ، از روي كاوشها و كنكاش هاي انبوه ، چند صد مقاله درباره وابستگي نوشته شده . نظريه وابستگي يكي از مشهورترين ديدگاههاي فعلي مؤثر بر روابط نزديك است . [براي بازبيني و بررسي جامع رجوع شود به كتاب راهنما كلاسيدي و شيور 1999 ]
- عشق در برابرديدگاههاي سنتي نسبت به آن :
طبيعت و ماهيت عشق يك چيز است و نگرش مردم به آن و ايده آل سازي آنها چيزي ديگر !
مطالعات روانشناختي در مورد عشق با هدف افشاي پيشينه آن انجام مي گيرد نه آينده اش . اما آنچنانكه singer اشاره كرد : روانشناس در جايگاه قضاوت درباره ايده آل ها نيست ، ممكن است قادر به تشخيص آن باشد كه گاهي در عشق بايد به دنبال ايده آل ها بود اما نمي تواند بين عشق واقعي و تقليدي فريبنده از اينكه تنها دلپسند و مطلوب يكيست و غير از آن هيچ ! را تميز دهد .
نظريات روانشناسي ( مثلا فرويديسم يا نظريه ابراز وجود يا نظريه وابستگي ) گر چه اغلب مورد حمايت مطالعات تجربي واقع شدند اما اغلب ريشه در انديشه و نقطه نظر روانشناسان دارد . هنگاميكه روانشناسان نگرشهايشان را در مورد عشق به مردم عادي ارائه كردند ، بسياري از تحليلهاي منسجم را منتقل ننمودند ، به خصوص ايده آل هاي عشق را كه توسط مردم عادي شكل گرفت . به بياني ديگر روانشناسي عشق خود را وقف اين پرسش كرده كه " عشق چيست؟ " نه اينكه " مردم فكر مي كنند كه عشق چيست ؟ " بهر حال بخش اندكي ازبررسي ها در مورد عشق كه راهكاري هايي نويد بخش را براي كاوشهاي تجربي دربارة انديشه و ذهنيت روزمرة عشق فراهم نموده اند وجود دارد .
1 . پيش نمونه تحليلي فر درذهنيت عشق
رويكرد پيش نمونه استفاده شده در بررسي هاي فر بر اساس تحليل هاي نظامات سنخي Rosch است .
بر طبق نظريه Rosch هر طبقه زبان طبيعي ، همچون هر گونه رنگ يا گونه حيوانات با يك پيش نمونه يا نماد به بهترين وجه ممكن شناسانده مي شود - نمونه نخستين يا پيش نمونه : مجموعه اي واحد از مشخصه هائيست كه دروناَ براي ارائه بهترين تعريف ونمادين ترين مثال ساختار يافته اند مثلا پرنده پيش نمونه يا قرمز پيش نمونه . فريناراشت عشق را همچون يك طبقه زبان مورد مطالعه طبيعي قرار دهد ، كه جنبه ها و ابعادي دارد كه پيش الگويي ترند .
در مطالعات و بررسي هاي فر، از يك گروه آزمودني خواسته شد آزادانه ويژگي ها و سيماي دو ذهنيت ، " عشق و تعهد" را شرح دهند . از گروهي ديگر سپس خواسته شد كه ميزان مركزيت و اهميت هرمشخصه را در تنوع سنجش هاي شناختي همچون تشخيص و ياد آوري و درجه اي كه يك جمله پس از تعلل در ادا طبيعي بنظر مي آيد ، بررسي كرد . مثلا جمله او" نسبتا " دلبسته اوست شيوه فر( مثلا شنيداري آزاد و يا سنجش مركزيت ) در كسب اطلاعات منسجم در مورد انديشه و ذهنيت روزمره مردم به عشق سودمند است .
2 . kovecses استعارات در زبان روزمره :
kovecses - زبان شناس - از طريق گردهم آوري و تحليل و تجزيه اصطلاحات متداول زبان شناختي در مورد عشق به زبان انگليسي توانست به ذهنيت روزمره عشق (concept of every days love ) دست يابد .
او 300 اصطلاح اين چنيني را در واژگنج (thesaurus ، فرهنگ واژه هاي متضاد و هم معني ) يافت .
وي معتقد است ، اين اصطلاحات استفاده هاي ذهني معيني را كه ديدگاه عام مردم نسبت به عشق را وضع ميكند منشأ مي شود . وي ابراز داشت ، بدليل استعارات و استفاده هاي زباني مردم عشق را بعنوان پديده اي مشخص و بنحوي معين تجربه مي كنند . مثلا اين استعاره انتزاعي كه " عشق خوراك است " استدلالي است از اين گفته كه " او گرسنه عشق يا تشنه محبت است " استعاره عشق بعنوان خوراك موجب مي شود كه مردم به عشق همچون يك نياز بنگرند ؛ مثال ديگر مصطلحات بياني افلاطوني است : " ما يگانه ايم ... او نيمه برتر است " اين استعاره منجر به اين مي شود كه مردم عشق را بعنوان تناسبي بي نقض و وضعيت آرماني بپذيرند : پيوندي ميان دو پاره ... نوعي نياز !
Koevecses دو الگوي عشق را برمبناي آنچه از هر زباني بر مي آيد بنا كرد : الگوي آرماني عشق را بعنوان اتحاد دو نيمه مكمل واكنش هاي رفتاري وضعيت نقصان كنترل تبيين مي كند و اين الگوييست كه فرد خواهان آن است . مدل نمادين از منظري ديگر انتظارات جامعه از فرد ارائه مي دهد . در حاليكه فرد اين خواسته را بروز مي دهد تا نقص كنترلش جبران شود ، جامعه از او مي خواهد رفتاري مسؤلانه داشته باشد .
الگوي نمادين از الگوي آرماني به شيوه هاي ذيل متمايز ميگردد .
1 . اين الگو روابط عاشقانه را طوري نشان مي دهد كه ساختاري گذرا دارد نه وضعيتي ايستا و پايدار.
2 . اين الگو انتظاري ساكن و ناكنشور براي عشق را تقلا و كاوشي فعال جايگزين مي كند .
3 . بر طبق اين الگو عشق به ازدواج مي انجامد .
4 . اين الگو تشخيص ميدهد كه احتمال آن نيز هست كه عشق يك طرفه باشد .
در آن صورت يكي به سختي مي كوشد و ديگري غالب مي شود !!
6 . همچنين است احتمال آنكه تمامي ايده آل هاي آن استعاره وحدت مثلا تناسب كامل صورت نيابد . گرچه الگوهاي زبان پايه اي پيشنهادي او ( چه نمادين چه آرماني ) ممكن است سبك و نحوه تجارب عشقي مردم را تحت تأثير قرار دهد ، اما بدون مطالعات تجربي قادر نبود اطمينان حاصل كند كه آيا مردم حقيقتا آنها را در تفسير و ترجمان برداشت ها و تجارب خود بكار مي برند ؟!.
بنابراين او برخي بررسيها را در مورد اعتبار روانشناختي الگوهاي زباني كه توسط آوريل بوثرويد انجام شد را مورد بازنگري قرار داد . در يك بررسي ، از آزمودنيها خواسته شد كه داستاني عاشقانه را كه ترسيمي مثبت از عشق رمانتيك ايجاد مي نمود بخوانند ؛ سپس در يك مقياس 10 نكته اي سنجيده شد كه تا حد عميق ترين و شورانگيزترين رابطه عشقي آنها با مضموني از عشق كه توسط داستان ارائه شده بود همخواني دارد و نزديك است . نتايج نشان داد كه 40% آنها مفهوم داستان را تصديق نوده و 40% خير !
گرچه متدهاي koevecses دقيق و موبه مو نيستند اما اين بينش كه ذهنيت مردم نسبت به عشق استعاري است مطلوب است .
اين امربه نحوي موفقيت آميز در آشكار سازي تمايزات مفهوم در فرهنگها با سنتهاي زباني و هنر مختلف كاربرد دارد .
" تورا چگونه دوست ميدارم ؟ "
تو را چگونه دوست مي دارم ؟ بگذار انواعش را بر شمارم :
" تو را دوست دارم تا آنجا ، تا آن ارتفاع و عمق و وسعتي كه روحم قادر به رسيدن است تا آن زمان كه بودم نابود شود ...
تو را دوست دارم حتي با كمترين نيازهاي روزمره - با نور خورشيد يا شعله شمع - .
تو را آزادانه دوست دارم آنسان كه انسان تشنه آزاديست .
تو را خالصانه دوست دارم با هر نفس ، هر خنده ، هرگريه زندگيم .
اگر خدا بخواهد خواهم خواست ،،، اما پس از مرگ بيشتر دوستت خواهم داشت ! ??
Elizabeth Browning ...
" براي شوهر دوست داشتني و عزيزم ! "
" اگر تا كنون دو انسان يكي شده باشند
آن دو قطعا مائيم ،
اگر تا كنون شوهري ، عاشق همسري باشد
آن تويي ،
اگر تا كنون زني با مردي خوشبخت بوده باشد
آن منم ،
تا آنزمان كه زنده ايم بگذار اينچنين بر عشق پا فشاريم ، تا آن زمان كه ديگر زنده نبوديم تا ابد زنده باشيم ! "
Anne Bradstreet ...
" دلبندم ، دلبندم چندانكه مي تواني دوست بدار "
" دلبندم ،،، دلبندم چندانكه مي تواني دوست بدار صدا و چشم ها و روح يك انسان را !
هرگز نهراس كه قلبت در اين راه بشكند ،،، در پس زخمها و دردها شادكامي درآغازاست .
تنها غرورمندانه و شادمانه عشق بورز- چه عشق بهشت باشد چه جهنم .
دلبندم ، چندانكه ممكن است دوست بدارچرا كه زندگي همچون روزي خوش ، گذرا وكوتاه است هرگز از آنچه حس مي كني نهراس ، زندگي تنها با عشق حقيقت مي يابد .
تنها با عشق است كه درهاي بهشت را حتي اگر غرق معصيت باشي برويت مي گشايند ."
Sara Teasdale ...
" عشق پر بهاست اما ... "
" آنان كه از عشق ورزيدن مي هراسند اغلب در مي يابند كه عشق نداشتن خدائي است كه شادي را از زندگيشان مي ربايد .
Merl shain ...
" عشق و فنا "
" بهتر است عشق بورزيم و پاك ببازيم تا اينكه هرگز عاشق نباشيم ! "
Alfred Tennyson ...
" ما عشق مي ورزيم ،،، ما زنده ايم "
" ما هرگز همچون زماني كه عاشقيم با انگيزه زندگي نمي كنيم . ما خود را اينچنين در جنب و جوش نمي يابيم آنسان كه سرشار از پرتو عشقيم ! "
Harry Emerson Fosdick ...
" عشق و تملك "
آنرا كه دارندگي در خود است به تملك در نمي آيد .
" افكارم تو را مي جويند "
" تو بي نظيرتريني كه تا كنون شناخته ام ... افكارم تو را مي جويند آنسان كه امواج ، ساحل را ! و آرامش مي يابم ، آنزمان كه به تو مي انديشم ! "
" عشق شكنجه اي آشفته است "
" زندگي نبض رنج است و عشق شكنجه اي آشفته ...
و من هنوز تاريكترين دردهايش را در رؤياي اينكه باز رؤيا ببينم به جان مي خرم ! "
Jane Francesca lady wild
كد مقاله: 002-020
منبع : Psychology.About.com
تمام حقوق براي موسسه آلاچيق روان محفوظ مي باشد.